غزل 290 (فال)

دلم رمیده شد و غافلم من درویش     که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می​لرزم     که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می​پزد هیهات     چه​هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را     که موج می​زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد     گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم     چرا که شرم همی​آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر     نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ     خزانه​ای به کف آور ز گنج قارون بیش

از اعتبار و نیکنامی تان مراقبت کنید

مطالبی از فصل هشتم کتاب ای کاش وقتی 20 ساله بودم می دانستم. با عنوان "از اعتبار و نیکنامی تان مراقبت کنید":

حسن شهرت سرمایه ی زندگی است. پس با دقت هر چه تمام تر از آن مراقبت کنید. اما اگر دچار لغزش شدید حرص و جوش نخورید و یا فکر نکنید که دنیا به آخر رسیده است. هیچ کس مصون از لغزش نیست و می توان به مرور زمان اعتبار آسیب دیده را ترمیم کرد. ارتباط شما با فرد دیگر به منزله قطره ی آبی است که به استخری وارد می شود. هر چه روابطتان با آن فرد افزایش یابد، حجم و عمق آب استخر زیاد تر می گردد. ارتباطات مثبت به منزله ی قطرات تمیز و شفاف و برخوردهای منفی در حکم قطرات قرمز بوده و پر واضح است که تاثیر این دو یکسان نیست. به این معنا که تعداد زیادی از قطرات شفاف تنها می تواند یک قطره ی قرمز را رقیق و کم رنگ کند و این تعداد با توجه به خصوصیات افراد متفاوت است. افراد با گذشت تنها پس از مشاهده ی یکی دو تجره مثبت قطرات شفاف – از طرف شما بر گناهان و معاصی تان قلم عفو کشیده و خاطرات تلخ و گزنده را از لوح ضمیرشان پاک می کنند. اما افراد کینه جو برای بیرون راندن کینه و بغض و نفرت از آشیانه ی دل به قطرات شفاف بیشتری نیاز دارند. البته در مورد بیشتر افراد آب استخر به آرامی تخلیه می شود. به همین دلیل ما تجربیات گذشته را نسبت به رویدادهایی که اخیرا برایمان اتفاق افتاده کمتر کانون توجه قرار می دهیم. استعاره ی فوق بدان معناست که اگر خاطرات و تجربیات مثبت شما با فردی وسیع و طولانی باشد، به یکی دو قطره ی قرمز کمتر توجه می کنید؛ درست مثل آن که قطره ای از جوهر قرمز را در اقیانوس بچکانید. اما اگر طرف مقابل را خوب نشناسید، چه بسا تجربه ای منفی آب استخر را به طور کامل قرمز کند. گر چه می توانید با رفتار مثبت، خاطرات تلخ و گزنده را از قلمرو ذهن دیگران پاک کنید. اما هر چه عمق رنگ قرمز بیشتر باشد، برای لایروبی استخر به کار و تلاش بیشتری نیاز خواهید داشت. به تجربه دریافته ام آب بعضی از استخرها هرگز شفاف و تمیز نمی شود. در چنین شرایطی بهتر است از ارتباط و تعامل با آن فرد جدا خودداری کنید.

یکی از راههای رتق و فتق روابط دشوار آن است که در ذهن مجسم کنید که بعدها، پس از فروکش کردن احساسات تند و لجام گسیخته تان چگونه آن اتفاق را برای دیگران توصیف خواهید کرد.

چندی پیش از جینی کاواجی Jeannie Kahwajy  کارشناس روابط بین فردی interpersonal interaction نکته ای آموختم که مایلم در اینجا آن را با شما سهیم شوم. او در تحقیقاتش – که در زیر به آن اشاره می شود- به این نتیجه رسید که افراد راغب به یادگیری می توانند بر شرایط منفی به شدت تاثیر گذاشته و آن را به موقعیتی مثبت سوق دهند. چندی پیش جینی آزمایشی را با همکاری مصاحبه کنندگان امور استخدامی در چند موسسه انجام داد. او پیشاپیش از مصاحبه کنندگان تقاضا کرد که نسبت به متقاضیان شغل نگرشی منفی داشته باشند. سپس متقاضیان را به سه گروه تقسیم کرد. به اعضای یک گروه توصیه کرد باید ثابت کنند که شایسته و برازنده احراز آن شغل هستند. به اعضای گروه دوم توصیه کرد بکوشند از روند انجام مصاحبه و مهارتهای ارتباطی مصاحبه کننده چیزی بیاموزند، و به افراد گروه سوم هیچ رهنمود خاصی ارائه نکرد. پس از اتمام این مصاحبه ها معلوم شد گروه سوم که هیچ رهنمودی دریافت نکرد، و گروهی که کوشید ثابت کند شایسته آن شغل است به نگرش منفی مصاحبه کنندگان دامن زده و فرصت شغلی را از دست دادند. اما متقاضیانی که مایل بودند از این تعامل نکته ای بیاموزند، بر نگرش منفی متصدیان استخدام تاثیر گذاشته و جهت گیری شان را معکوس کردند.

مذاکره یکی از فنون ضروری زندگی است که به ندرت در مدرسه آموزش داده می شود. چرا که بیشتر تعاملات ما با دیگران از طریق مذاکره انجام می شود. هر چه بهتر مذاکره کنیم، مسئولیتهایمان بهتر به مرحله ی اجرا در می آید و در نتیجه در حرفه ی خود موفق تر بوده و در آمد بیشتری کسب می کنیم. ما با دوستانمان درباره ی برنامه ی آخر هفته مذاکره می کنیم. با خانواده ی خویش درباره ی اینکه چه کسی ظرفها را بشوید و یا صرتحسابها را پرداخت کند مذاکره می کنیم. با همکارانمان درباره ی اینکه چه کسی برای اضافه کاری بماند مذاکره می کنیم. برای گرفتن تخفیف از فروشنده مذاکره می کنیم، و این تازه مشتی از خروار است. عدم آگاهی از این واقعیت که تمام روز به اشکال مختلف سرگرم مذاکره ایم موجب می شود که برای تقویت این تکنیک برنامه ای نداشته باشیم.

فرضیه سازی سطحی و غیر دقیق متداول ترین خطا در مذاکره محسوب می شود. و رایج ترین این فرضیه ها آن است که خواسته های طرفین مذاکره کننده همیشه در تضاد و تقابل است. در صورتی که در بیشتر موارد آنان هدف مشترکی را دنبال می کنند و جنبه های موارد اختلاف برای هر دو به یک اندازه اهمیت دارد. این سناریو نمایانگر بیشتر موقعیتهای زندگی ما است. به بیانی دیگر در بیشتر موارد دو طرف مذاکره کننده، به رغم اینکه تصور می کنند درباره ی موضوعی خاص در دو قطب مخالف هستند، خواسته ها و علایق شان مشترک است و تنها تعداد انگشت شماری از موارد برای یکی از طرفین اهمیت بیشتری دارد. کلید مذاکره ی موفق ارزیابی خواسته های تمام افراد ذینعف است تا بتوان در حد ممکن منافع همه را فراهم کرد. البته اشاره به این مطلب آسان اما عمل به آن دشوار است. بیشتر افراد بر این باورند که با پنهان کردن خواسته هایشان هنگام مذاکره موضع شان محکم تر می شود و از آنجایی که بیشتر خواسته های دو طرف به طور کامل همسو و هماهنگ است این کار جز انحرف و گمراهی فرجامی ندارد.

با توجه به علایق و تیپ شخصیتی طرف مقابل روش مذاکره را برگزینید و هرگز با برنامه ای روشن و دقیق پشت میز مذاکره حاضر نشوید. به جای این کار به سخنان طرف مقابل به دقت گوش کنید و ببینید چه عواملی او را بر می انگیزد و شور و شوق را در وجودش بیدار می کند. پیروی از این راهکار به دستاوردهای خوبی برای دو طرف منجر می شود.

مهمترین دستاورد هر مذاکره هموار کردن راه برای مذاکرات بعدی است. نخستین مذاکره تنها نقطه ی شروع است. اگر این مذاکره منصفانه و متوازن باشد و دو طرف به طور کامل به تعهداتشان گردن نهند احتمال این که مذاکرات بعدی با ملایمت و ملاطفت پیش برود افزایش خواهد یافت.

توصیه می کنم در مقام مذاکره کننده بکوشید اهداف خود، و نیز اهداف طرف مقابل را به روشنی درک کنید، در جهت دستیابی به نتیجه ی برنده – برنده گام بردارید و بدانید در چه شرایطی بهتر است از مذاکره کناره گیری کرده و پی کارتان بروید. شاید ساده به نظر برسد اما تسلط بر این تکنیک و در پی آن تضمین رضایت طرف مقابل مستلزم کار و ممارست فراوان است.

یکی دیگر از مهارتهای ارزشمند آن است که همزمان با بهبود و شادکامی از زندگی خویش، خدمتی مثبت به جهان و سایر همنوعان خود ارائه دهیم. من هنگام تحصیل در دانشگاه استنفورد هفته ای یکبار با والدینم تماس تلفنی داشتم. در پایان هر تماس مادرم می گفت: «کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؟» این حُسن بیان و سخن دلپذیر تاثیر قابل توجهی بر من داشت. در اغلب موارد کاری نبود که او بتواند برایم انجام دهد. اما آگاهی از این نکته که همواره می توانم روی یاری و حمایتش حساب کنم در من آرامش و امنیت کامل ایجاد می کرد. به تدریج که بزرگتر شدم دریافتم که همه ی ما می توانیم هنگامی که دوستان، خانواده و همقطارانمان با موانعی دست به گریبان هستند با گفتاری شیرین و صمیمانه اعلام حمایت و مساعدت کنیم. تعداد انگشت شماری ممکن است به اعلام آمادگی شما پاسخ مثبت داده و دست نیاز به سویتان دراز کنند. بعلاوه بیشتر مواقع خواسته شان کوچک و پیش پا افتاده است. بنابراین تنها در موارد نادر و خاص ممکن است از شما چیزی تقاضا کنند که قادر به انجامش نباشید و یا نخواهید آن کار را بکنید. حتی اگر کاری برایشان انجام ندهید. به خاطر اعلام آمادگی تان برای کمک و حمایت از شما قدردانی می کنند و با ملاطفت و مهربانی این واقعیت را که نمی توانستید یاریشان کنید می پذیرند. بر این اساس توصیه می کنم دست کم هر از چند گاهی برای کمک به دیگران اعلام آمادگی کنید و اگر پیشنهاد و یا تعارف تان پذیرفته شد خود را به آب و آتش بزنید و برای یاری رساندن به آنان از هیچ کوششی فروگذار نکنید. گای کاواساکی می گوید: «دستگیری از دیگران باید بدون کوچکترین چشمداشت و یا اندکی توقع باشد. به یاری افرادی بشتابید که تحت هیچ شرایطی نمی توانند کمک تان را جبران کنند. تردیدی نیست که مهربانی و بخشندگی نسبت به فردی که می دانید قادر است در آینده باری از روی دوش تان بردارد دشوار نیست.» فراموش نکنید آنچه بکارید همان را درو خواهید کرد. افرادی که در کوره راه زندگی باری از روی دوش دیگران بر می دارند، در زمان و موقعیتی دیگر افراد به کمک و حمایت شان می شتابند.

من بطور دقیق زمانی را که نمی دانستم چگونه این کار را بکنم به یاد می آورم. در نخستین سال تحصیلم در دانشگاه، همکلاسی ام دچار نقص جسمانی بود و با اتکا به چوبهای زیر بغل راه می رفت، هنگام پایین آمدن از پله ها لغزید و نقش بر زمین شد. من شاهد این موقعیت ناگوار بودم که او نمی تواند از روی زمین بلند شود. اما نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم. گرچه بی تفاوت گذشتن از کنارش برایم سخت و گزنده بود. اما می ترسیدم که اگر به او نزدیک شوم توجهش را به معلولیتش جلب کرده و اسباب شرمندگی اش را فراهم کنم. در موقعیتی دیگر هنگامی که یکی از همکلاسیهایم مادرش را پس از بیماری طولانی از دست داد دوباره این احساس ناگوار را تجربه کردم. نمی دانستم چه بگویم . از ترس اینکه مبادا کلام نادرستی از زبانم جاری شود ترجیح دادم لب از سخن فروبندم و خاموش بمانم. چند سال بعد در محوطه ی دانشگاه استنفورد ناگهان پایم لغزید و به میان گِل و لای ناشی از بارندگی افتادم. تمام لباسم خیس و گِلی شد و درد شدیدی را در ناحیه ی کمر و زانو حس کردم. به سختی از جایم بلند شدم و در حالی که اشک در چشمانم جاری بود روی سکوی کنار خانه ای نشستم. دست کم ده، دوازده نفر از کنارم گذشتند. اما هیچ کسی از من دلجویی نکرد و یا احوالم را نپرسید. در آن لحظه ی خاص فهمیدم که به همکلاسی ام که زمین خورد، و همکلاسی دیگرم که مادرش را از دست دادچه باید می گفتم. تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشتم بشنوم این بود:« حالت چطور است؟ کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؟» همین چند کلمه چون مرهمی جراحاتم را التیام می بخشید و سوز درونم را آرام می کرد. شاید این کار ساده به نظر برسد. اما متاسفانه ساها طول کشید که من این نکته را به روشنی درک کنم. وقتی با غریبه ها سرو کار دارید و یا زمانی که مشغول کار گروهی هستید استدلال فوق کاملا مصداق دارد. متاسفانه بسیاری از ما در موقعیت های مختلف می کوشیم با صرف وقت فراوان و به بهای زمین زدن رقیبمان برنده شویم. تردیدی نیست که کمک به افراد در صحنه ی رقابت دشوار است.

نخستین هفته ی تحصیلم را در دانشگاه هرگز فراموش نمی کنم. وقتی از یکی از همکلاسیهایم تقاضا کردم در تمرین ریاضی یاریم کند، بی درنگ گفت:« اگر به تو کمک کنم ممکن است در تبه بندی تحصیلی از تو عقب بیفتم و حتی فرصت ورود به دانشکده ی پزشکی را از دست بدهم.» مبالغه نمی کنم، او تنها به این دلیل که ممکن بود چهار سال دیگر رقیب هم باشیم از کمک به من امتناع کرد. چند سال بعد روزی پسرم نالان نزدم آمد و گفت استادانش قصد دارند نمرات امتحانات پایان ترم را روی منحنی محاسبه کنند. مفهومش این بود که دانشجویان علاوه بر یادگیری مواد درسی ناگزیر بودند به عملکردشان نسبت به یکدیگر نیز فکر کنند. و تردیدی نیست که چنین رقابتهایی برای کمک به دیگران مانعی بزرگ محسوب می شود.

من خود پس از سالها کار در فضاهای آموزشی هنوزم که هنوز است نمی دانم چگونه بفهمم به عنوان عضوی از تیم کارم را خوب و کامل انجام داده ام. مدتها طول کشید تا درک کنم که این ذهنیت رقابتی، که در جریان آن فردی به قیمت زیر پا گذاشتن منافع دیگری برنده می شود فرجامی جز جبهه گیری، صهومت و کینه توزی ندارد. از آنجایی که همه کارهای ما گروهی است بکوشید با تفاهم، حُس سلوک و مشرب خوش به نحوی مسایل را حل و فصل کنید که به اصطلاح نه سیخ بسوزد ونه کباب. در غیر این صورت در ضدیت با خود هستید و روابطی را که می تواند برای دو طرف مفید و ثمر بخش باشد به بیراهه سوق می دهید.

بهترین اعضای گروه افرادی هستند که برای موفقیت همکارانشان از تمام توش و توانشان مایه می گذارند. هر چه مقام و موقعیت شما به سطوح بالاتر ارتقا پیدا کند همکاری فردی تان کم اهمیت تر می شود. وظیفه اصلی شما به عنوان مدیر میانی و یا ارشد آن است که علاقه و توجه کادر و افراد را به وظایف شان برانگیخته و موجب شکوفایی توان شان شوید. و از آنجایی که بیشتر کارهایتان با تفویض اختیار به افراد اجرا می شود، در صورت همسویی و هماهنگی با آنان، توانایی شما برای پیشبرد امور اجرایی به میزان قابل توجهی افزایش پیدا می کند . مدیر کارآزموده و موفق می داند چه عواملی آتش میل و اشتیاق را در هر یک از افراد برمی انگیزد. در نتیجه پیوسته جویای راههایی است که آنان بتوانند قابلیتهای خویش را در حد کمال به انجام رسانند. هنگامی که غالب کادر و افراد به چنین وضعی برسند، آنگاه شاهد پیدایش جهانی نو خواهیم بود.

برای رفع این نارسایی هنگام مصاحبه جویای راهی باشید که بتوان از طریق آن درباره ی موضوعات خارج از محیط کار نیز گفتگو کرد. در این راستا یکی از بهترین روشها نوشتن سرگرمیها و علایق تان در بخش پایانی رزومه است. این کار زمینه را برای گفتگویی دوستانه بین شما و مصاحبه کننده فراهم آورده و موجب می شود به آسانی به علایق مشترک تان پی ببرید. در خلال این گفتگو چه بسا معلوم شود که شما و مصاحبه کننده در دوره ای از تحصیلات خویش همکلاسی بودید و یا زمانی در فلان تیم ورزشی رقابت می کردید. به این ترتیب مصاحبه کننده به جای اینکه شما را مجموعه ای از تجربیات کاری تلقی کند، به جنبه های انسانی تان نیز توجه می کند. بعلاوه می توانید از این طریق درباره ی او نیز اطلاعات ارزشمندی به دست آورید.

بزرگترین خطای بعضی افراد آن است که برای دستیابی به مقصودشان بیش از ظرفیت شان مسئولیت به عهده می گیرند. غافل از اینکه این کار جز ضعف و تحلیل و خستگی اعصاب فرجامی دیگر ندارد. زندگی بوفه ای است، بزرگ و مملو از غذاهای خوشمزه. برای جلوگیری از سوءهاضمه مراقب باشید بیش از اندازه در بشقابتان غذا نریزید. تردیدی نیست که می توانید انواع غذا ها را نوش جان کنید اما نه یکجا و در زمان محدود. به بیانی دیگر قادرید مسئولیتهای مختلفی را به گردن گیرید، اما نه در آن واحد و یا در چارچوب زمانی خاص. یکی از راههای رفع این معضل آن است که همیشه و در همه حال سه اولویت را در دستور کارتان قرار داده و فراموش نکنید اولویت ها با گذر زمان تغییر پیدا می کند. این چیزی تازه و نوظهور نیست. سالیان سال است که این اصل تحت عنوان قانون سه Rule of Three در ارتش ایالات متحده، بخصوص نیروی دریایی، مورد استفاده قرار می گیرد. آنان در طول سالیان متمادی و با استفاده از روش سعی و خطا دریافته اند که بیشتر افراد تنها قادرند در آن واحد سه هدف را پیگیری کنند. به همین دلیل تمام بخشهای نیروی نظامی را بر مبنای این اصل طراحی کرده اند. سرجوخه مسئول سه فرمانده آتش است؛ فرمانده ی دسته مسئول سه سرجوخه است و هر دسته نیز سه فرمانده دسته دارد. قوای نظامی قانون چهارRule of Four  را نیز آزمودند. اما به این نتیجه رسیدند که با پیروی از آن کارایی افراد به میزان قابل توجهی کاهش می یابد.

گرچه محدودیت به سه اولویت اصلی ممکن است به دلسردی و نومیدی منجر شود. اما فراموش نکنید این محدودیت اغلب اجتناب ناپذیر است. به طور مثال وقتی برای نخستین بار صاحب فرزند می شوید ناگزیرید حتی به صورت موقت از انجام بعضی کارها دست بشویید. به همین ترتیب چنانچه قرار باشد تا چند روز دیگر کاری حجیم را به پایان برسانید باید از انجام بعضی امور صرفنظر کنید. البته راههای زیادی وجود دارد که می توانید چند کار را هماهنگ کرده و به طور همزمان انجام دهید. به عنوان مثال اگر مایلیدضمن آشپزی کنار دوستانتان هم باشید می توانید یک گردهمایی آشپزی ترتیب دهید. بانویی را می شناختم که گروهی به نام «خُرد کن و گفتگو کن» تشکیل داده بود. روزهای یکشنبه هر هفته شش خانم دور هم جمع می شدند تا به اتفاق غذا بپزند، بگو و بخند کنند و غذای خانواده شان را آماده سازی کنند.

شما نیز می توانید با یافتن راه حلهایی ابتکاری کارتان را با چند فعالیت دیگر که به آنها علاقه مندید توام کنید.

شما همواره می توانید با تمرین و ممارست موانعی را که بر سر راهتان قدعلم می کند از میان بردارید. یکی از بهترین راههای دستیابی به این مهم قدردانی از افرادی است که شما را در کوره راه زندگی یاری و حمایت می کنند توصیه می کنم همیشه یک دسته برگه ی تشکر روی میزتان داشته باشید و در هر فرصتی از آنها استفاده کنید. دیگر بار یادآوری می کنم دنیا خیلی کوچک است و احتمالا بارها با افراد مشخصی مواجه خواهید شد. بنابراین از نیکنامی و اعتبار خویش که گرانبها ترین سرمایه تان است به خوبی محافظت کنید. فراموش نکنید که هر مشکلی قابل مذاکره است و شما باید در جهتی گام بردارید که به برنده شدن دو طرف بیانجامد. نقاط قوت افراد را بشناسید و از آنان در مقام و موقعیت مناسب بهره ببرید. یقیین حاصل کنید به انجام کاری اشتغال دارند در آن بهترین هستند. به جای اغواگری، درستکاری پیشه کنید، تا وقتی درباره عملکردتان سخن به میان می آید سربلند باشید. سرانجام بیشتر از ظرفیت تان مسئولیت به گردن نگیرید. در غیر این صورت خودتان و افرادی را که روی شما حساب می کنند نومید و دلسرد می کنید.

لیموناد را به هلیکوپتر تبدیل کنید

مطالبی از فصل هفتم کتاب ای کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم ، با عنوان "لیموناد را به هلیکوپتر تبدیل کنید"

پدرم در دوران نوجوانی بارها این عبارت را در گوش من زمزمه کرد:« هرچه بیشتر بکوشی خوش شانس تر می شوی»

به تجربه دریافته ام هر گاه ذهنتان را به طور کامل به اهدافتان متمرکز کرده و با تمام قوا در راه تحققشان کوشش کنید بی گمان ورق تقدیر بر خواهد گشت و اوضاع بر وفق مرادتان پیش خواهد رفت

از امروز این نکته را آویزه ی گوش کنید که ذهن ما منبع و منشا شانس و اقبال است. مشروط به این که آن را به طور کامل به اهداف خویش معطوف داشته و در این راستا لحظه ای از تلاش و تکاپو دست برنداریم. چنانچه گفتیم جعبه ابزار موفقیت ساز و برگهای فراوانی دارد از جمله توجه به فرصتهای طلایی که گاه و بی گاه خودنمایی می کنند، بهره برداری کامل از رویدادهای اتفاقی، توجه کامل به دنیای پیرامون خویش، برقراری ارتباط هر چه بیشتر با افراد، و تلاش برای سازنده و مثبت تر کردن هر چه بیشتر این تعامل ها. به هر حال بخت و اقبال زمانی به سراغتان می آید که موقعیتهای بد را به خوب، و وضعیت خوب را به بهتر مبدل کنید. اگر تجربیات گوناگون را یک به یک بیازمایید، به شیوه ای غیر معمول تلفیق شان کنید و در راه تحقق اهدافتان سماجت و مداومت نشان دهید به طور قطع از درون دشواریها به سلامت خواهید گذشت و بخت و اقبال را به حمایت از خود بر خواهید انگیخت.

مهندسی فقط برای دختران است

مطالبی از فصل ششم کتاب ای کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم، با عنوان "مهندسی فقط برای دختران است"

انتظار نداشته باشید بدون داشتن شوری در سر در رشته ای به درجه مهارت برسید و یا در یکی از زمینه های زندگی موفق شوید.

یافتن معدن طلا در نقطه ای که مهارت، شور و اشتیاق و بازار گرم با هم تلاقی می کنند مستلزم بررسی فراوان است.

مردم دوست دارند از بچه ها بپرسند: «وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟» این کار سبب می شود که آنان اهدافشان را در دوران کودکی، دستکم در قلمرو ذهن، نهایی کنند و از بررسی فرصتهای زیادی که در آینده با آن مواجه خواهند شد محروم شوند. بعلاوه ما اغلب در عالم خیال، خود را در نقش مقام و موقعیتی که اطرافیانمان به عهده دارند مشاهده می کنیم، که با توجه به دنیایی از امکانات بی کرانه، دیدگاهی بسیار محدود است. چه بسا شما نیز مثل من در انتخاب حرفه ی آتی تان به شدت تحت تاثیر اطرافیانتان بودید. فراموش نمی کنم که در دوره ی ابتدایی یکی از آموزگارانم به من گفت: « تو واقعا در علوم استعداد داری، باید پرستار شوی.» پیشنهاد خوبی بود. اما این استعداد تنها یکی از بیشمار کارهایی بود که قابلیت انجام آن را داشتم.

اطرافیانمان درباره ی نقشهایی که انتظار دارند به عهده گیریم به صراحت، و یا در لفافه اظهار نظر می کنند و ما ناخودآگاه همان خط را دنبال می کنیم.

بطور کلی تمام تلقینات بی چون و چرایی که از سوی والدین، معلمان و اطرافیان نسبت به کودک می شود، اطلاعات و خطوط برنامه ی ذهنی او را تشکیل می دهد. بر این اساس هر گونه اظهار نظر درباره ی رشته ی تحصیلی و یا شغلی بچه ها در ذهن ناهشیارشان ثبت شده و به طور غیر ارادی آینده ی آنان را تحت تاثیر قرار می دهد. در واقع این القائات یک مانع یا گرهگاه روانی است که اجازه نمی دهد جوانان هنگام انتخاب رشته تحصیلی و شغلی از زوایای مختلف و جهات گوناگون درباره ی آن تعمق کنند. و جهتی را برگزینند که از غرایزشان تاثیر پذیرفته است.

اطرافیانتان اغلب از شما انتظار دارند که شتابزده درباره ی شغل و حرفه ی آتی تان تصمیم بگیرید، به آن تصمیمات محکم بچسبید و برای به فعلیت درآمدنشان سماجت و مداومت نشان دهید. اما این راهکار اغلب درست و کارساز نیست. شما باید بارها مسیرتان را عوض کنید تا نهایتا به کاری برسید که به طور کامل با مهارتها و علایق تان همسو و منطبق است. این درست مثل روند ارتقا یک محصول و یا طراحی نرم افزاری جدید می باشد. باید بارها سعی و خطا کنید و چیزهای متفاوت را بیازمایید تا بفهمید چه چیزی برایتان کارآیی دارد و در آن زمینه چند مرده حلاجید، تصمیم گیری عجولانه و زودهنگام در مورد اینکه چه کنید و چگونه آن هدف را متحقق سازید اغلب شما را از مسیر اصلی و را صلاح زندگی منحرف می کند.

بعضی از دانشجویان برنامه ی مشروح و دقیقی از کارهایی که قصد دارند در پنجاه سال آینده انجامش دهند به من تسلیم می کنند تا درباره شان اظهار نظر کنم. و من به آنان خاطر نشان می کنم که این برنامه ریزی نه تنها غیر واقع بینانه، که محدود کننده است. شما در آینده با تجربه های غیر قابل پیش بینی فراوانی روبه رو خواهید بود، پس به صلاح و مصلحت تان است که به جای انتخاب اهداف ساده لوحانه و نسنجیده به فرصتهای خوبی که هر آن ممکن است سر راهتان قرار گیرند حساس باشید و از آنها به بهترین شیوه ی ممکن استفاده کنید. برنامه ریزی شغلی مانند مسافرت به کشور خارجی است. درست است که برای چنین سفری به طور دقیق برنامه ریزی می کنید. می دانید در کدام هتلها اقامت کرده و از چه مکانهایی بازدید خواهید کرد. با وجود این جذاب ترین تجربیات شما مواردی است که از پیش درباره ی شان برنامه ریزی نکرده اید مثل برخورد با رویدادی جالب و غیر منتظره و یا آشنایی با فردی که شما را به مکانهای بسیار دیدنی می برد که در دفترچه راهنمایتان نیست.

اکنون وقتی به گذشته باز می گردم و خاطراتم را مرور می کنم. در دل می گویم ایکاش در شغلی مهارت پیدا می کردم که با توصیه اطرافیانم مغایر بود. لابد می پرسید مهم ترین حرفه ای که می توانستم برگزینم چه بود؟ مهم ترین نیازم این بود حرفه ای را در پیش گیرم که هنگام تلاش و تکاپو حس نکنم در حال کار کردن هستم. وچنانچه گفته شد رسیدن به چنین موقعیتی تنها زمانی اتفاق می افتد که مهارتها و شور و انگیزه شما با رونق بازار کارتان همسو و منطبق باشد. در چنین شرایطی در پایان اوقات کاری به جای این که خسته و کوفته شتابان به سوی خانه رهسپار شوید در دل می گویید:« چه روز خوب و مفیدی، ضمن انجام وظایفم نکات ارزشمندی نیز فراگرفتم» البته یافتن چنین حرفه ای مستلزم سعی و خطا و یافتن تجربه در طول مسیر زندگی است؛ باید گزینه های مختلف را در محک سنجش گذارید، پیامهایی را که مستقیم و غیر مستقیم از جهان می ستانید بیازمایید، و آنچه را که احساس خوبی درباره شان ندارید از سر بیرون کنید.

هنگام پیشروی در مسیر اهدافتان پیوسته اوضاع و موقعیت تان را بر حسب این که کجا هستید و به کجا می خواهید بروید ارزیابی کنید تا چنانچه به بیراهه می روید بیدرنگ تصحیح مسیر کنید؛ این ارزیابی بخصوص هنگامی که اوضاع و شرایط طبق برنامه پیش نمی رود، و یا فرصتهای استثنایی تازه ای در دسترستان قرار نگرفته بسیار مهم و راهگشاست. چنانچه مسیر پیش رویتان با آنچه از پیش برنامه ریزی کرده اید به طور کامل هماهنگ نیست دل نگران نشوید. دلشوره شما این نارسایی را بر طرف نمی کند. هیچکس مصون از ناملایمات نیست. برای رسیدن به مقصد نهایی عجله نکنید. حرکتهای حاشیه ای و مسیرهای جانبی غیر منتظره اغلب شما را به سوی جالب ترین افراد، مکانها و فرصتها هدایت می کند. و سرانجام نسبت به تمام توصیه های شغلی، از جمله رهنمودهای این کتاب بسیار هشیار و حساس باشید تا با آنچه به صلاح و مصلحت شماست قرین و همراه شوید.

 

چاشنی اسرار آمیز دره سیلیکون

مطالبی از فصل پنجم کتاب ای کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم با عنوان "چاشنی اسرار آمیز دره سیلیکون"

من همیشه دانشجویانم را ملزم می کنم شکستهایی را که در گذشته تجربه کرده اند در چند صفحه گزارش کنند، و در آن خلاصه ای از ندانم کاریهای بزرگ خود را، اعم از شخصی، حرفه ای و دانشگاهی، به تفصیل برایم بنویسند. هر دانشجو باید بگوید که از آن شکست چه درسی آموخته است. وقتی این تمرین را با دانشجویان در میان می گذارم ابروانشان از فرط تعجب بالا می آورد. زیرا تا کنون تنها از موفقیتهایشان سخن به میان آورده اند و طرعا اعتراف به شکست و توصیف آن با شرح و بسط برایشان غریب است. با وجود این آنان پس از تهیه ی این گزارش به این حقیقت چشم می گشایند که مشاهده ی تجربیات از زاویه ی شکست وادارشان می کند از خطاهایی که در گذشته به عمد و یا غیر عمد مرتکب شده اند درس عبرت بگیرند و از تکرار آن جلوگیری کنند. در واقع سالهاست که شاگردان سابقم خلاصه گزارش شکستهایشان را به موازات خلاصه گزارش موفقیت هایشان به روز می کنند.

من این تمرین را از لیزکایزنودر در دانشگاه ایالتی پِن اقتباس کردم . نخستین بار که با این فکر بکر آشنا شدم تاثیری ژرف بر من گذاشت و از آن روز هرگز آن را از یاد نبرده ام. این روش ساده تاکید بر این واقعیت دارد که شکست بخش مهم و تفکیک ناپذیر فرایند یادگیری است. بنابراین چنانچه قصد دارید استعدادهایی را که در ژرفای باطن تان دست نخورده باقی مانده شکوفا کنید، و یا برای رونق بخشیدن به بخشهای بی رونق زندگیتان متقبل خطر شوید آگاهی از نکته فوق یک ضرورت است. تجربه یکی از معیارهایی است که هنگام استخدام افراد مورد توجه قرار می گیرد. اما فرد مجرب کسی است که به جز دستاوردهای موفقیت آمیز، بارها طعم شکست را نیز چشیده باشد. شکست ضمن اینکه فرصتی است برای یادگیری، این احتمال را که دیگر بار مرتکب آن خطا نشویم نیز افزایش می دهد. همچنین شکست نمایانگر این نکته است که شما برای بسط و گسترش مهارتهایتان از آمدن به میدان کارزار زندگی و مقابله با موانع ترس و واهمه ندارید. برخورد با موانع انسان را آبدیده می کند و به شخصیت او قوام و استحکام می بخشد. بسیاری از صاحبنظران بر این باورند که اگر هر از چندگاهی با شکست روبرو نشوید چه بسا محافظه کاری پیشه کرده و برای رویارویی با خطر آمادگی کامل ندارید. من نیز به پیشنهاد یکی از دانشجویان سابقم تصمیم گرفتم شرح مختصری از شکستهایی را که در طول زندگیم تجربه کرده بودم بنویسم و به چند مورد از بزرگترین خطاهایم اعتراف کنم. ای کاش گزارش کامل خطاهایم را در سی سال گذشته به صورت روزانه می نوشتم. به این ترتیب مجموعه ای جالب و خواندنی در اختیار داشتم و می توانستم گاه با مراجعه به آن از خطاهایی که به باده ی فراموشی شان سپرده ام درس بگیرم.

عامل کلیدی موفقیت این است که چنانچه پس از گذشت یکی دو هفته از آغاز کار هر پروژه حس کنید احتمال موفقیت آن بسیار ناچیز است قاطعانه آن را متوقف کرده و وقت، نیرو و سرمایه تان را به کاری که موفقیت آن محتمل تر است اختصاص دهید.

بنابراین اگر خواستار موفقیتهای بیشتر هستید، باید خود را برای رویارویی با شکستهای افزونتر آماده کنید. موفقیت و شکست همزادان دوقلو هستند. هر کجا یکی نمود پیدا کند دیگری نیز نمود پیدا خواهد کرد.

جف هاکینز می گوید: «شما شرکت تان نیستید محصول تان نیستید بنابراین اگر با ناکامی مواجه شدید، آن را به استعدادها و قابلیتهایتان نسبت ندهید. شرکت شما و یا محصولی که تولید می کنید ممکن است شکست بخورد؛ اما شما بازنده نیستید.» دیگر بار به این نکته اشاره می کنیم که شکست جز تفکیک ناپذیر فرآیند یادگیری است. اگر هر از چند گاهی طعم شکست را نمی چشید. به احتمال زیاد در طول زندگی خویش گرفتار کنج عافیت شده اید و جویای زندگی آسوده و بی خطر هستید.

لطفا کیف پولتان را بیرون آورید

 

 

مطالبی از فصل چهارم کتاب "ای کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم." با عنوان "لطفا کیف پولتان را بیرون آورید"

به مرور زمان این باور در من قوت گرفت که مردم دنیا به دو گروه تقسیم می شوند: نخست افرادی که نسبت به هدف، ایده آل، آرمان، طرح و نقشه شان در تردید به سر می برند و برای انجام آن محتاج توصیه و تجویز دیگرانند؛ و دوم، افرادی که در انتخاب عمل شان آزادند. می خواهند به سویی بروند که خود می خواهند، آنچه را که دوست دارند انجام دهند و همان چیزی بشوند که می خواهند بشوند.

روش دیگری که با توسل به آن می توانید فراتر از حوزه ی تخصص تان کار کنید این است که به چیزهای به ظاهر بی فایده و به درد نخور نظر افکنده و راهی برای تبدیل شان به چیزهایی مفید و راهگشا پیدا کنید. اغلب در دل طرحهایی که دیگران با بی مبالاتی رهایشان می کنند تخم یک فایده هنگفت نهفته است.چنانچه گفته شد بعضی اوقات افراد با بی خبری از قدر و ارزش طرح و یا ایده ای آن را مردود می شمرند و یا برای کندوکاو پیرامون آن وقت کافی ندارند. در صورتی که در بسیاری از موارد این طرحها و ایده ها می توانند در کم و کیف زندگی ما تاثیر به سزایی داشته باشند.

تحقیقات به عمل آمده بیانگر این نکته است افرادی نظیر مایکل و دبرا که با جسارت و از خود گذشتگی از محدوده ی مهارتهای کنونی شان پافراتر می نهند و برای آزمودن چیزی تازه متقبل خطر می شوند نسبت به افرادی که معتقدند مهارتها و قابلیتهایشان ذاتی و انعطاف ناپذیر است موفقیت های بیشتری به دست می آورند. پس اجازه ندهید این پندار باطل که قابلیتهایتان ذاتی است چون غل و زنجیر شما را در قید خود گرفته و در نقشهای خاصی محدود کند. تحقیقات وسیع کارل دووک، از از اساتید دانشکده ی روانشناسی استنفورد، نشان می دهد افرادی که می کوشند محدودیتهای ذهنی شان را از میان بردارند و به استعدادهایی که در اعماق وجودشان دست نخورده باقی مانده مجال تجلی دهند نسبت به افرادی که تصور می کنند قابلیت هایشان در لوح ضمیرشان ثبت و مستحکم شده به مراتب موفقترند. عملکرد هر کس از نگرش او نسبت به قابلیتهایش تاثیر می پذیرد. بر این اساس افرادی که بر این باورند به جز مهارتهای کنونی شان قابلیت دیگری ندارند در چاردیواری مشخصی که برای خود متصور شده اند محبوسند و هیچ گاه برای کسب تجربه های نو و نقشهای تازه آمادگی ندارند. بعکس افرادی که به گسترش و پرورش و شکوفایی قابلیتهای خود، و تبدیل شدن به آنچه در باطن هستند اعتقاد دارند نه تنها از رویارویی با خطر نمی هراسند؛ بلکه جویای تجربه های تازه هستند و برای از قوه به فعل رساندن قابلیتهایشان در رشته ای جدید و یا قلمرویی ناشناخته از هر حیث آمادگی دارند.

اکنون این پرسش مطرح می شود: چگونه خلاهایی را که نیاز به ترمیم دارند پیدا کنیم؟ در وهله ی نخست باید شیوه ی توجه کردن را بیاموزید. در تمام موارد آنان تعجب می کردند که چرا تا کنون از توجه به این نکته که همواره در دور و اطرافشان چیزهایی برای اصلاح و بهبود وجود دارد غافل بوده اند؛ چیزهایی نظیر کیف پول، بندکفش، کوله پشتی، نرم افزار، رستوران، پمپ بنزین، اتومبیل، لباس، کافی شاپ، و این رشته سر دراز دارد. و شما به کسی نیاز ندارید این تمرین را به شما ارائه کند. کاآفرینان موفق این کار را به طور طبیعی انجام می دهند. آنان در هر کجای که حضور دارند – خانه، محل کار، خواربارفروشی، هواپیما، کنار دریا، مطب پزشک، زمین بیس بال- برای درست کردن چیزهای ناقص و یا معیوب فرصتهای متعددی پیدا می کنند.

بعضی افراد برای پذیرفتن مسئولیت و برخورد با موانع آمادگی بیشتری دارند. در این راستا من از دیویدراسکف David Rothkoph مدیر عامل شرکت راسکوف و نویسنده ی کتاب کلاس بالا Super Class  درسهای زیادی آموختم. این کتاب ماجرای افرادی از نقاط مختلف جهان است که در کسب قدرت و تاثیرگذاری بر دیگران به راستی جادو می کنند. دیوید برای نگارش این کتاب زندگی افراد سرشناس نظیر اعضیا هیئت مدیره ی انجمن اقتصاد جهانی را مطالعه و با آنان ارتباط برقرا کرده است. وقتی از دیوید پرسیدم که چه خصوصیاتی این کسان را از سایر مردم جدا می کند پاسخی ارائه کرد که در کتابش نیز به آن اشاره کرده است. وی گفت « افرادی که قله های موفقیت را فتح کرده اند سخت تر از اطرافیانشان کار می کنند، از انرژی بیشتری بهره مندند، و برای دستیابی به اهدافشان شور و انگیزه فراوانی دارند. در گذشته افراد برجسته ثروت و رفعت شان را از پدرانشان به ارث برده و از ثمرات کار و تلاش پدر و نیاکان خویش بهره می بردند. اما این قاعده در دنیای امروز کاربرد ندارد. غالب افراد موفق در زمینه های مختلف خودساخته بوده در این راه، سختیها و مرارتهای فراوانی را متحمل شده اند. اغلب مردم بر این باورند که موفقیت و تحول در انحصار عده ای قلیل است که از روز ازل گِل وجودشان را چنین سرشته اند. حال آنکه محدودیت در کسب موفقیت و کامروایی و ثروت تنها ناشی از محدودیت ذهنی است و ما خود زمینه آن را فراهم می کنیم.

افراد موفق به قابلیت های باطنی شان متکی هستند و برای انجام تمام کارهایی که آنان را به سرمنزل مقصور رهنمون می کند آمادگی دارند. بنابراین نمی توان دستورالعمل خاصی را برای دستیابی به موفقیت توصیه کرد. همچنین راه میانبر و یا معجون جادویی وجود ندارد که ما را به سر منزل مقصود هدایت کند. هر فرد موفقی که دیوید درباره اش مطالعه کرد مانند اثر انگشت ماجرایی منحصر به فرد داشت. با وجود این اگر سیر ترقی و پیشرفت آنان را دقیقا مرور کنید، متوجه خواهید شد. که سختکوشی، اختصاص وقت و خطر کردن بذرهایی هستند که درکشتزار عمل می رویند و نهال موفقیت را به ثمر می رسانند.

این کسان به جای اینکه چشم انتظار بمانند تا تاریخ روند زندگیشان را تعیین کند، خود بر روند تاریخ اثر می گذارند.

اگر خواهان نقش مدیریت هستید نخست باید خود را در این قالب ببینید و مجوز این کار را برای خویش صادر کنید. سپس در کمین یافتن نارسایی های شرکت تان باشید، خواسته هایتان را با مسئولان بالدست در میان گذارید، برای استفاده از مهارتها و تجربیات خویش راهی جست و جو کنید، برای برداشتن نخستین گام آمادگی داشته باشید و به انجام کارهایی فراتر از آنچه تاکنون انجام داده اید مبادرت ورزید. چنانچه پیش از این گفته شد فرصتها همواره چشم به راه ما هستند تا به سراغشان برویم و از آنها بهره برداری کنیم. پس به جای اینکه دیگران از شما بخواهند از فلان فرصت استفاده کنید، در چنگ انداختن به آن لحظه ای درنگ نکنید. گرچه این کار مستلزم سختکوشی، انرژی و انگیزه فراوان است. اما بین افراد خودساخته ای که سراسر زندگی شان آمیخته با استقامت و پایداری است با افرادی که چشم انتظارند دیگران آنان رابه مسئولیتی بگمارند نیز تفاوت زیادی وجود دارد.

از چاقی بمیرید یا در قطب جنوب مایو بپوشید

مطالبی از فصل سوم کتاب ای کاش وقتی 20 ساله بودم می دانستم. با عنوان "از چاقی بمیرید یا در قطب جنوب مایو بپوشید"

بیشتر افکار و ایده ها، ولو اینکه در وهله نخست ابلهانه به نظر آیند، سرنخی را برای دستیابی به ایده های مفید و اثر بخش به دست می دهند. در یک طوفان فکری خوب چیزی به نام ایده ی بد وجود ندارد. این نکته ای است که باید بارها در طول جلسه مورد تاکید قرار گیرد. باید بر این پندار باطل که تنها ایده های عملی ارزشمند و شایان توجهند خط بطلان کشید. شما با ترغیب افراد برای طرح ایده های جسورانه و غیر متعارف این تمایل را که هنگام گفتگو بر بخشی از افکار و ایده هایتان سرپوش گذارید مهار می کنید. بعضی اوقات احمقانه ترین ایده که در آغاز غیر عملی به نظر می رسید پس از مدتی جالبترین ایده از آب در می آید. چه بسا در وهله ی نخست مثمر ثمر واقع نشود. اما با اندکی جرح و تعدیل ممکن است به راه حلی مفید و عملی منجر گردد.

این نکته را از یاد نبرید که برای آفرینش هر ایده باید درباره ی طیف وسیعی از احتمالات کندوکاو کنید و طرح ایده های جسورانه و نامتعارف نه تنها هزینه ای ندارد، بلکه لازم نیست نسبت به انجام آن تعهدی به گردن بگیرید. تنها کافی است که با گسستن از پیش فرضهایتان جهان را با قوانینی کاملا متفاوت و بدون محدودیت نظاره کنید. پس از تکمیل این مرحله فرایند«بهره برداری» آغاز می شود تا در خلال آن تعدادی از ایده ها را برا کندوکاو بیشتر بگزینید و با دیدی موشکافانه تر بررسی کنید.

شرکتهای بزرگی نظیر مایکروسافت پیوسته می کوشند فعالیتهایشان را قابل سنجش و اندازه گیری کنند اما مشکل اینجاست که بعضی اوقات پروژه ها با مقیاس زمانی مشخصی که از پیش برایشان تعیین شده تمام نمی شوند. در چنین شرایطی ضرورت دارد مانند مایکروسافت از انجام تشریفات اداری خودداری کرده و ذهنتان را به فرایند اجرایی متمرکز کنید. درست مانند آتش نشانهایی که بی درنگ به جانب حریف می شتابند و آن را اطفا می کنند. امروزه سرپرستهای بسیاری از پروژه ها برای پیشبرد اهدافشان با پیروی از راهبرد فوق یک گروه را از مسیر کاری معمولش جدا کرده و به آنان اجازه می دهند با شکستن هنجارها، متفاوت از دیگران بیندیشند و کار کنند.

بسیاری از قواعد را می توان شکست. این ایده از عبارت مشهور «اجازه نگیرید، به جای این کار طلب بخشش کنید» برداشت شده است. در دنیای غرب بیشتر قواعد برای اقشار ضعیف و ناکارآمد طراحی شده تا یقین حاصل شود افراد پایشان را از گلیم شان درازتر نمی کنند.

اگر از کسی بپرسید که چگونه باید فیلم ساخت، یا شرکتی را راه اندازی کرد، یا تحصیلات را در سطح کارشناسی ارشد و دکتری ادامه داد و یا مقام و موقعیتی سیاسی احراز کرد معمولا توصیه می کند با افرادی مشورت کنید که در این رشته ها تجربه دارند. فعالیت در هر یک از این زمینه ها مستلزم همفکری با افراد اهل فن، تامین سرمایه و دریافت تاییدیه است. اغلب مردم از این شیوه پیروی می کنند و تنها افراد انگشت شماری راه و روشی متفاوت بر می گزینند. این نکته را آویزه ی گوش کنید که با توسل به روشهای خلاقه می توان راه میانبر زد و از موانعی که افراد به خاطر پیروی از روشهای معمول سالیان سال با آن مقابله می کنند گذشت. ترافیک سنگینی را در نظر بگیرید که رانندگان را به شدت کلافه کرده است. در این مسان افراد ماجراجو می کوشند از طریق راههای فرعی و جانبی هر چه سریعتر به مقصد برسند. تردیدی نیست قوانینی که برای تضمین امنیت و برقراری نظم وضع شده برای آحاد مردم مثمرثمر و لازم الاجرا است. در عین حال پرس و جو در مورد اصالت اصول و قواعد، اصلی مهم و کلیدی است، بعضی اوقات راههای معمول و سنتی به ظاهر مسدودند و شما می توانید از راههای جانبی به سرعت به سرمنزل مقصود برسید. لنداروتنبرگ، یکی از اعضای موسسه تلاش در این خصوص ماجرایی را با من در میان گذاشت که در زیر آن را می خوانید:

دو نفر از دانشجویان دوره ی خلبانی نظامی تصمیم گرفتند آنچه را که از اساتیدشان آموخته بودند مبادله کنند. خلبان اول گفت: « استاد من هزار روش برای به پرواز درآوردن هواپیما به من آموخت.»  خلبان دوم گفت: «استادم تنها سه قانون به من یاد داد.» خلبان اول از اینکه استادش نکات بسیار زیادی به او آموخته باد غبغب انداخت و خود را یک سروگردن از همکارش برتر حس کرد. تا این که خلبان دوم گفت:«استادم سه چیز را که نباید انجامشان دهم به من آموخت، و من در انجام سایر امور اختیار تام دارم.» از این ماجرا می توان چنین برداشت کرد که بهتر است بجای تمرکز به انجام بسیاری از امور که باید انجام شود توجهتان را به چند مورد انگشت شمار که برخلاف قانون است و نباید انجام شود معطوف کنید. همچنین به ما یادآوری می کند بین توصیه و قانون فرق است. بنابراین در مقام پیام گیرنده هشیارانه به سخنان دیگران گوش فرا داده، حرفهایشان را غربال کنید و قوانین، توصیه ها و مطالب ساختگی و جعلی را تفکیک نمایید. توجه به این تفاوتها در اوضاع و شرایط زندگی لیندا نقش اساسی به عده داشت و موفقیت او را در موسسه تلاش تضمین کرد. لیندا به ازای هر حق امتیازی که برای تاسیس نمایندگی جدید تلاش به متقاضیان می داد، به سه کاری که نباید انجامش می دادند اشاره می کرد و مسئولیت سایر امور را به عهده خودشان می گذاشت. راهی دیگر برای شکستن هنجارها آن است که نسبت به انتظاراتی که از خودتان دارید، و یا توقعاتی که دیگران از شما دارند بی تفاوت باشید.

آگاهی از این واقعیت که می توانید اگلوهای مرسوم را زیر سوال ببرید فوقالعاده نیروبخش است. فراموش نکنید که راه و روش سنتی تنها یکی از گزینه های در دسترس است. شما همواره می توانید از دستورالعملی خاص پیروی کنید، در مسیر بدون اصطکاک راه بپیمایید و پا جای چای پیشینیان گذارید. در صورتی که اگر پیش فرصها را شناسایی کنید و نسبت به توقعات خود و دیگران بی اعتنا باشید گزینه های بی حد و حصری چشم انتظارند تا به سراغشان رفته و از آنها بهره برداری کنید. برای بیرون آمدن از چاردیواری امن و راحت زندگیتان ترس و واهمه نداشته باشید؛ بی درنگ بر روی یک طرح یا ایده مهر «ناممکن» نزنید. بعکس همواره از افکار و ایده های نو و ابتکاری استقبال کنید. همان گونه که در مورد دانشجویان مثال فوق ملاحظه کردید انجام مرحله ی بعدی هر کار به شیوه غیر معمول و نامتعارف مستلزم تمرین و ممارست است. هر چه بیشتر تمرین کنید طیف گسترده تری از گزینه ها در دسترستان قرار می گیرد. در این راستا تنها پندارهای باطل و فقدان انرژی می تواند محدودتان کند.

سیرک وارونه

مطالبی از فصل دوم کتاب ای کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم. با عنوان "سیرک وارونه"

به رغم این حقیقت که هر کس می تواند با حل مشکلات بزرگ پول قابل توجهی به جیب بزند، رندی در کتابش تحت عنوان راهب و معما "The monk and the riddle" نقش شور و شوق را در حل مسائل، بسیار مهم تر از انگیزه کسب درآمد معرفی می کند. او برای اثبات این ادعا به بنیانگذاران شرکتهای بزرگی اشاره می کند که در آتش دستیابی به اهدافشان سوختند و تصمیم گرفتند، صرفنظر از اینکه چقدر عایدات خواهند داشت، به آنها دست یابند. گای کاواساکی نویسنده ی مشهور می گوید: « به جای تلاش برای کسب درآمد بیشتر به مفهوم و محتوای زندگیتان بیفزایید.» اگر بکوشید مسائل را با روشهای خلاقانه حل و فصل کنید بیشتر پول عایدتان می شود تا زمانی که صرفا به قصد کسب درآمد بیشتر تلاش می کنید. اگر فقط کسب درآمد را هدف قرار دهید ممکن است از هر دو باز بمانید. یعنی نه پول درآورید و نه به ارزش و محتوای زندگیتان بیفزایید.

اکنون به این پرسش پاسخ دهید: شرایط کارآفرینان، سرمایه گذاران و مخترعان تا چه اندازه با موقعیت دانشجویانی که با «تمرین پنج دلاری»، «مسابقه گیره های کاغذی» و «تمرین بطریهای آب» کارآفرینی کردند شباهت دارد؟ به اعتقاد من بسیار زیاد. تمام این مثالها بر این باور صحه می گذارد که چنانچه مشکلات موجود را شناسایی کرده و با به چالش کشیدن فرضیات از پیش تعریف شده در ذهنتان ساعیانه در حل و فصل شان بکوشید منفعت قابل توجهی عاید می کنید.

مشکلات بی حد و مرز زندگی پیوسته چشم انتظارند تا فردی با افکار نوظهور و ابتکاری قفل های بسته و ناگشوده را باز کرده و از قید و بند رهایشان سازد. البته این کار مستلزم هشیاری، کار تیمی منسجم، برنامه ریزی، تمایل به یادگیری از شکست و حل و فصل خلاقانه مسائل است. اما در این میان اعتقاد به این واقعیت که تمام مشکلها حل شدنی است مهم ترین عامل به شمار می آید. هر چه تجربه شما در رویارویی با مشکلات بیشتر باشد، اعتقادتان مبنی بر اینکه می توانید راه حلی برای هر مشکلی پیدا کنید بیشتر می شود. در بطن هر مشکل تخم و نطفه فرصتی ارزشمند نهفته است.

 

مطالبی از فصل اول کتاب ای کاش وقتی 20 ساله بودم می دانستم با عنوان "یکی بخر، دو تا ببر"

کتاب "ای کاش وقتی 20 ساله بودم می دانستم" حاوی مطالبی است که بنظرم خوب است آدم هر از چندگاهی مطالب آنرا مرور کند. بنظرم این کتاب تا حد زیادی حاوی جهان بینی یک انسان برجسته و موفق در زندگی دنیا است. و مطالبش برای امثال منی که آغاز راه زندگانی هستند می تواند چراغ راه زندگیباشد. بازی دنیا بیهوده نیست و من می خواهم در آن به زیبایی و به بهترین شکل بازی کنم.

لینک های مرتبط با معرفی کتاب:

لینک اول

لینک دوم

لینک سوم

در پست های با عناوین مربط با کتاب قصد انتشار نکاتی که بنظرم در هر فصل می توانند بیان کننده ی جان کلام نویسنده باشند را بیان می کنم تا مورد استفاده و یادآوری مطالب برای خودم و علاقه مندان گردد.

در زیر چکیده ای از اولین فصل این کتاب را می خوانید:

این نکات وزین و پر اهمیت هستند و نباید آنها را نا چیز انگاشت.

نخست این که فرصتها حد و مرزی ندارند. کافی است در هر مکان به دور و اطرافتان نظری بیفکنید و مسایلی را که چشم انتظار حل و فصل هستند شناسایی کنید. بعضی از آنها مانند رزرو میز رستوران و یا بادزدن لاستیکهای دوچرخه کوچک و پیش پا افتاده اند. اما شماری دیگر مشکلاتی است که چون ابری سیاه بر سراسر جهان سایه افکنده است. وینوزخوسلا، یکی از بنیانگذاران شرکت مایکروسیستم در این زمینه گفته نغز و جالبی دارد. وی می گوید: « هر چه مساله بزرگتر باشد، فرصت ناشی از آن نیز بزرگتر است. هیچ کس به فردی که گره از مشکلی بای نمی کند پول نمی دهد.»

دوم، صرنظر از ابعاد هر مساله راههای خلاقانه ای وجود دارد که به شما امکان می دهد با توسل به منابع و ابزار هایی که از پیش در دسترستان است آنها را حل و فصل کنید. فراموش نکنید که هر فرصت مساله ای است در جامه ی مجهول و مبدل. وقتی با مشکلی روبرو هستید، در واقع فرصتها پابه پای شما حرکت می کنند تا به سادگی به چنگشان آورید و شما بیشتر اوقات ندانسته دست رد به سینه شان می زنید. بر این اساس کارآفرین فردی است که گوش به زنگ برخورد با مسائل است تا از دل آن فرصتها را بیرون بکشد. سپس با یافتن راههای خلاقه از این فرصتها در جهت تحقق اهدافش سود ببرد. بیشتر مردم طوری با مشکل روبرو می شوند که گویی کلافی سردرگم است. مدارهای ذهن این کسان انباشته از ناممکن ها ست. به همین دلیل هرگز راه حلهایی را که دست به سینه در برابرشان ایستاده نمی بینند.

سوم، ما اغلب مشکلات را بسیار دشوارتر از آنچه هست برآورد می کنیم. وقتی چالشی ساده مانند کسب درآمد در دو ساعت مطرح می شود بسیاری از افراد تحت تاثیر اندیشه های منفی که بر حسب عادت از سرشان می گذرد و برنامه ریزیهایی که از سالهای اولیه ی حیات در ذهن شان ثبت و ضبط شده پاسخهای مشابه و معمول ارائه می کنند. هرگز در صدد نیستند افق های تازه ای را به روی دیدگاه های خود بگشایند و درباره ی مسائل از زوایای مختلف و جهات گوناگون تعمق کنند. از این واقعیت غافلند که اگر چشم بندهایی را که بر چشم هایشان نهاده اند بردارند با دنیایی از منابع و امکانات روبرو خواهند شد. دانشجویان فعال در کلاس کارآفرینی من این واقعیت را با تمام وجود درک کردند. دانستند که بی پولی و افلاس هیچ دلیل موجه و قابل قبولی ندارد. زیرا همواره مشکلی جلوی ریشان است که برای حل شدن لحظه شماری می کند.

امروزه امتحانات در مراکز آموزشی جهار گیزنه ای است که دانشجو باید یکی از آنها را به عنوان پاسخ درست علامت بزند. در حالی که در خارج از فضای آموزشی و در بیشتر موارد درست عکس این وضعیت اتفاق می افتد. گاه برای یک پرسش چند پاسخ متفاوت وجود دارد که هر کدام در شریاطی خاص درست می باشد. بعلاوه در خارج از محیط آموزشی شکست امری کاملا محتمل است. چالش جوهر و خمیر مایه زندگی و شکست جزیی از فرایند یادگیری به شمار می آید. همان گونه که توسعه در هر زمینه مستلزم آزمون و خطاست؛ زندگی نیز مملو از حرکتهای نادرست و لغزشهای اجتناب ناپذیر است. شاه کلید موفقیت تنها زمانی از آن شماست که بتوانید از در این تجربیات نکات مفید و راهگشا را بیرون بکشید و با این آگاهی جدید جریان تازه ای ایجاد کنید. برای غالب مردم، دنیا در قیاس با کلاس درس رویکردی کاملا متفاوت است. زیرا پاسخی درست که به کسب امتیاز منجر می شود وجود ندارد. هزاران گزینه ی خرد و کلان گیج و سردرگم تان می کند. بسیاری از اوقات خانواده، دوستان و همسایه ها توصیه می کنند چه کنید و چه راهی در پیش گیرید. اما این وظیفه شماست که همه چیز یک وقعیت را در نظر گرفته، همه عوامل را سبک و سنگین کرده و تصمیمی بگیرید که از هر جهت بهترین پاسخگوی موقعت تان باشد. به هر حال زندگی مملو از فرصتهایی است که می توانید هر یک را در محک سنجش گذاشته و در راستای کامیابی و سربلندی تان از آنها استفاده کنید. برای اینکه در مصاف با این چالشها سالم و سرافراز بیرو آیید ضرورت دارد از هر تجربه درسی بیندوزید، اصلاح مسیر کنید و با استقامت و مداومت به قابلیتهای نهفته در اعماق وجودتان مجال ظهور و بروز دهید.