اینبار دوربین های مستقر در کارواش به پایمال نشدن خون جوان نگون بخت کمک کردن و مرد را گرفتار ... جلسه دادگاه مرد برگزار شد و او محکوم به قتل فرامرز گودرزی شد برای رضایت گرفتن از خانواده آقای گودرزی، مجید تمام سعی اش را می کرد و خود مرد بعد از کتک کاری ای در زندان با برادر فرامرز گودرزی، سروش گودرزی سعی در رضایت گرفتن و تاثیر گذاری روی خانواده شان را داشت ...همسرِمرد تنها برای جلسه دادگاه حاضر شد و دیگر به ملاقات مرد نیامد و مجید دو بار ترتیب ملاقات مرد با دخترش را داده بود اما هر دو بار همسر مرد به بهانه ای اجازه ملاقات آندو را نداده بود ...

آقای روستایی، وکیل مرد به حکم دادگاه  به دیوان عالی کشور اعتراض کرده بود و منتظر پاسخ بود و از آنجا که کشور در مذاکرات هسته ای به سر می برد آقای روستایی مرد را به انجمن  مبارزه با اعدام و حقوق بشر در ایران معرفی کرد و از طرف او به سازمان ملل و سفارت سویس نامه نگاری هایی کرده بود تا بتواند هر چه بیشتر اجرای حکم را به تعویق بیاندازد...

دو ماه و سیزده روز پس از صدور حکم اعدام برای مرد

مرد نشسته روی تختش در سلول و نگاهش دوخته به دیوار نوشته های روبرویش

به تمنای بودنم هر روز

به دلم قفل خواهم زد

با عاشقانه ای با معبود

با قطره اشکی از اخلاص

با دعایی از مادر

با سلامی بر صبح

با طراوت صبح

با طلوع بی همتای خورشید

با صدای گنجشک

که حدیث عشق می خواند مرا هر صبح

که بار دیگر عاشق شم

با عاشق شدنم امروز

به دلم قفل خواهم زد

و سپس

با دلی پاک و روانی آرام

آسوده خواهم مُرد

 و غرق در افکار تلخ و گسی که هر یک در این مدت بارها و بارها در ذهنش تکرار شده بودند .

 مرد در زندگی همیشه می پنداشت دنیا و سیستم هوشمند خلقت برای تکامل او کفایت می کنند و او تنها باید زندگی کند چرا که او با بهره گیری از زندگی و برخورد منطقی با مسائل که توسط عقلانیت در اختیارش گذاشته است می توانست به کمالش برسد ... او خدا را باور داشت و هوشمندی او را قبول... پس مطمئن بود که می توانست در دو روزه دنیا به کمالش که هدف خلقتش بود ، برسد .

او دین را برای انسان هایی قلمداد می کرد که از عقلانیت بی بهره اند و باید با خرافات و داستان های اسطوره ای و وعده های خیالی بهشت و جهنم انسان های خوبی باشند . انسان هایی که به شوق حوری بهشتی حرمت نوامیس را نگه می دارند و از ترس گرز گداخته نگهبانان جهنم حقوق دیگران را پایمال نمی کنند به همین خاطر بود با اینکه به دین اعتقادی نداشت اما برای دین و دینداران احترام قائل بود چرا که دین باعث می شد که دینداران انسان های خوبی باشند.

اینک او این سیستم آفرینش را باید ترک می گفت بدون اینکه بداند آیا هدف خلقتش محقق شده است آیا او موفق بود است آیا خداوند با روی گشاده از او استقبال خواهد کرد و ... گاهی هم چنان  حس پوچی می کند و نا امیدانه به زندگی ای که تا کنون انجام داده می نگریست که گویی همه ی عالم بیهوده و بی هدف در حرکت اند عدالت را ظالمانه ترین مفهوم می انگاشت و با خود می پرسید بسیاری در دنیا ظلم های بزرگتر از قتل می کنند و بسیاری قتل می کنند اما هرگز گرفتار نمی شوند چرا می بایست او گرفتار چنگال عدالت شود

اینک او هر لحظه بخاطر عدالتی که جهان گنجایشش را نداشت  به سمت طناب دار و پایان زندگی اش گام برمیداشت.

به لحظاتی فکر می کرد که نباشد . دیگر نفس نکشد . درد نداشته باشد و غم بی دردی و ندیدن دوباره آسمان چنگ به دلش می انداخت . واژه  مرگ ... مرگ ... مرگ ... در ذهنش تکرار می شد ...روزی که صبح می شود و او نیست و نمی توانست خنکی آب را روی دستان و صورتش حس کند و باز به آینه نگاه کند و به زندگی لبخند بزند ...

اگر سایر زندانیان هوای او و دیگر محکومین به اعدام را نمی داشتند تا کنون افکارشان آنها را غرق می کرد ... زندانیان با آنکه انسان هایی بودند که زود و بی خود بارها و بی جهت از کوره در می روند و سطح متوسط سوادشان به سیکل هم نمی رسد و تن صدایشان از تن صدای معمول سایر انسان ها بالاتر است بگونه ای که همواره مشغول فریاد زدن هستند اما با اعدامی ها غالبا برخورد محترمانه و مهربانانه ای می دارند ...

-         مهندس کجایی؟ با ما باش ؟ مهندس یکی از بچه ها می گفت تو سلول 306 یکی رو اوردن که خیلی باحاله ...

رشته افکار مرد پاره شد همچون همیشه که خم به ابرو نمی آورد با انرژی و لبخند از افکارش به سلول نقل مکان کرد... او میدانست محبت و احترامی که سایر زندانیان برایش می گذراند دلسوزی ای بر حسب جوانمردیه هر مرد است

-         هان ؟!

-         مهندس کجایی؟ با ما باش ؟

-         زهیر حواسم نبود چی گفتی؟

-         شبی می ریم مهمونی

-         چه خوب ، پس باز بساط داریم

-         بساطم داریم ، چجورم!

-         پس خوش می گذره

-         مهندس تا حالا شده جایی ببرمت بهت بد بگذره

-         نه انصافا

-         امشب بچه ها برنامه ها دارن جعفر می گفت شیره و اسید هم جور شده

-         اسید؟!

-         تا حالا نزدی!!! امشب نگاهت به زندگی عوض می شه... همه چی برات روشن تر می شه می دونی هر کی برای اینکه از مغزش بتونه استفاده کنه حد اقل باید یه بار تو زندگیش تجربه اش کنه 

-         این اسید چی هست ؟

هوشنگ یهو از سلف سرویس برگشت و گفت :

-         به سلامتی داداشای زندانیم ... زهیر چی شد یه دفعه غیبت زد ...

-         همون پشتت رفتم پیش حمید و جعفر اینا

-         خب چه خبر ...

-         هیچ خبر ...

-         راستی مهندس سروش گودرزی پیامت داد بری ببینیش ... می خوای باهات بیام مث اون دفعه دور بر نداره ...

-         اونم حق داره بالاخره داداششو ساقط کردم

-         چه حقی ؟ کشتی ک کشتی ، پاشم واستادی ، حقی نداره

-         نه زهیر خودم می رم ببینم چی می گه ؟ جایی قرار نذاشت

-         چرا! شبی ساعت 9، سالن تلویزیون

هوشنگ رو به مهندس با چشمکی گفت

-         مهندس جان می خوای براش شیشه ببری؟

-         زیره به کرمون ببرم؟! یه دو بسته سیگار براش می برم

زهیر به جرم کلاه برداری و پول شویی ، پول مواد مخدر در قالب یک شرکت ساختمان سازی به 15 سال حبس محکوم شده بود و هوشنگ بخاطر دعوای خیابانی به 6 سال حبس

در سلول مهندس، امین نامی بود که هنوز از ناهار برنگشته بود... امین جوانی با استعداد و توانمند و شوخ طبع بود که 67 اختراع ملی و 3 اختراع بین الملل داشت . برایش پاپوش دوختند و با جاسازی مواد مخدر در منزلش او را برای دو سال روانه زندان کردند.

مث خیلی از روزهای زندان مرد به حرف زدن با همسلولی هایش روز را شب کرد و در انتظار شب لحظات سخت زندان را سپری نمود....