مرهم عشق (قسمت شش)
به نام خدا
مرد پس از صرف شام برای اخبار ساعت 20 و 30 روانه سالن تلویزیون شد طبق قوانین زندان تا ساعت 22 30 سالن تلویزیون و سالن ورزش برای استفاده زندانیان دائر بود و ساعت 23 زندانیان در سلولهایشان کنترل می شدند و 23 و 30 دقیقه دربهای سلولها قفل وخاموشی زده می شد.درسالن تلویزیون به هوای پخش سریال ستایش که نه سریال حشمت فردوس تعدادی جمع شده بودند چهار جوان که بخاطر حضور دائمشان برای تماشای این سریال در سالن تلویزیون با یکدیگر آشنایی پیدا کرده بودند و سه مرد میانسال که یکی از آنها با شکمی برآمده حاصل از مصرف الکل و اندامی درشت و غم و چروک های فراوان بر صورتش و موهای سپید بیش از اقتضای سنش بر سرش می نمایاند که سنش از پنجاه سال عبور کرده باشد اما او در حال سپری کردن 43 سالگی اش بود و مردی دیگر لاغر اندام با چهره ای خندان و صورتی شاداب و مو ها و ریش هایی کاملا مشکی با تک و توک تارهای سفید که جوان تر از سنش که 32 سال داشت به نظر می رسید و مرد هم که سومین میانسال با 37 سال عمر بود به تماشای تلویزیون نشسته بودند . مانند جوانها دو مرد میانسال دیگر هم گاه گاهی با هم صحبت می کردند اما این بار اول بود که مرد به سالن تلویزیون می آمد و اینبار هم به انتظار وعده اش با سروش گودرزی آمده بود اخبار 20 و 30 آغاز شد و در راس اخبار اشاره مورد مذاکرات هسته ای بود.
هنوز خبر عوض نشده بود که یکی از جوانان که کم سن و سال تر از باقی می نمود گفت :
- یا خدای لاتتا! دمشون گرم !
در حالیکه دو مرد میانسال سعی در گوش دادن به ادامه اخبار را داشتند اما مرد توجه اش به کلام جوانان جلب شد
- چیچی می گی ؟ چه ربطی به تو داره
- ربطش به اینه که کلی از بچه ها سر بی کاری اینجان
- میدونی تو مذاکره کی برنده اس
- کی
- مثه این می مونه که تو وسط دعوا باشی وقتی وسط دعوا باشی کسی برنده است که نترس باشه هر چقدر هم که حریفش قدر باشه اگه بترسی می بازی باید دل و جرات داشته باشی ، مرد باشی تا طرفتو لا کار کنی و ببری... الان اگه اینا نترسن و صداشونو بلند کنن و حق به جانب حرف بزنن می برن
- وسط دعوا فرق می کنه ...
جوان در حال جواب دادن بود که جوان دیگر وسط حرفش پرید
- بابا اینا بازی قدرته. همشون دنباله منافع شونن. هر کی قوی تر، برنده تر.
- منم می دونم همشون دنبال منافع شونن، اما الان منفعت ما تو مذاکره است.
همان جوان به لحن تمسخر آمیز گفت:
- منفعت ما! منفعت ما! موقعی بگو "ما" که واقعا از منفعت چیزی دستت رو بگیره
مرد میانسال جوان نما دست از اخبار برداشت و با لبخندی که جو ملتهب جوانان را فروکش کند گفت:
- زبان سرخ سر سبز برباد میده !!!!.....زندان و پشت نظام حرف زدن . حیف رفاقتتون نیست خرابش کنید. بزنید ببینیم حشمت چی شد
- اون هنوز مونده تا شروع شه
مرد میانسال دیگر که تا آن لحظه صحبتی نکرده بود با لحنی آرام و خسته گفت:
- مردم خسته شدن از بازی های اینا امروز یکی رو اسطوره می کنن فرداش بیچاره اش می کنن . مردم همه تو بدبختی بسر می برن هیشکی هم به فکر مردم نیست به اسم دین و چیزای الکی هی سر مردم کلاه می ذارن . مردم و چند شقه کردن و می گن سیاست تفرقه بندازو حکومت کن ماله انگلیسه و تا می تونن این ملت و می چاپن کسی هم نیست جلوشون واسته، اصن اینا به فکر مردم نیستن که بفکر خودشونن آخر این مذاکراتم ازش آبی گرم نمی شه
مرد در حالیکه که زانو هایش را بغل کرده و سرش رو به تلویزیون بود و توجه اش به بحث بود کاملا متوجه خشم و سکوتی که میان چند جوان بوجود آمده بود، بود و سپس به این فکر فرو افتاد که فرجام این مذاکرات چه پیامدی برای او خواهد داشت و یک لحظه دلش خالی شد که مبادا اعدام هایی که بعضی می گفتند به خاطر مذاکرات هسته ای و فشار آمریکا بر سر مسائل حقوق بشر به تعویق افتاده است دوباره شروع شود در همین حین بود که سروش وارد سالن شد مرد به نشانه احترام برای او کاملا برخاست و با چهره ای گشاده و نیازمندانه از او استقبال کرد و دستش را برای دست دادن به سمت سروش بلند کرد و با دستان سرد و شُل وعرق کرده سروش دست داد . بعد از دقایقی که پیام های طولانی بازرگانی قبل از سریال به پایان رسید و سریال شروع شروع شد سروش به آرامی با مرد شروع به زمزمه کردن کرد:
- یه چیزی هست که می خوام ازت بپرسم اما نمی تونم .
- چرا
- نمی دونم راستشو می گی یا نه
- چیچی می خوای بپرسی؟ همه چی رو من گفتم دیگه تَهِ خطم چرا بهت دروغ بگم
مرد در حالیکه کف دستش را به نشانه صداقت نشان سروش می داد ادامه داد:
- بجز اونم تَهِ زیرورو کشیدن ها هم صاف و صادق بودنه ! تو بپرس . من راستشو می گم.
- تو بقولی عاقل و بالغی! از منم دو تا پیرهن بیشتر پاره کردی! بهت نمی خوره مثه جوونایی که کله شون بوی قرمه سبزی می ده سرِ دو تا فحش ناموس آچار ورداری و بیوفتی به جونه یه بچه که ازت کمه کم پونزده سال کوچیک تره . قضیه تو با داداشم چی بود؟ سَرِ چی کشتیش؟ ببین من و تو تَهِ خطیم راستشو بگو
- من نمی خواستم بکشمش، من فقط اون روز داغون بودم . نمی دونم . شاید می خواستم دغو دلیمو خالی کنم .
- مشکلت با داداشم چی بود؟ سره چی ازش دلخور بودی؟
- من با داداشت مشکلی نداشتم . یه دعوای زن و شوهری با زنم داشتم سَره اون بد جور بِهَم ریخته بودم . از خونم که زدم بیرون مدام به هفت سال جنگ و اعصاب حاصل از ده سال زندگی مشترک با همسرم فکر می کردم ! به برخورد های همسرم! اون شب برای اولین بار زنم دیوونه بازیشو به نهایتش رسوند و بدون اینکه حتی من بهش دست زده باشم مثه لاتای همین زندان دست به یقه ام شد.
پس از تعریف ماجراهای زناشویی مرد با همسرش برای سروش، سروش بگونه ای که گویی فراموش کرده است با قاتل برادرش مشغول صحبت کردن است گفت :
هفت ساله پیش؟! چرا تا حالا طلاق نگرفتی؟ راحت شی.
- یکم پیچیده است . ده سال زندگی مشترک من در اصل بیست ساله . من برای این زندگی پا رو خیلی چیزا گذاشتم تا زندگیم پا بگیره . روی هر کی می گفت این دختر بدردم نمی خورم واستادم نمی شد بعد از دو سال زندگی طلاقش بدم تا الانم کسی نفهمیده که ما باهم مشکل داریم
- یعنی چی ؟
- همه فکر می کنن که زندگیم خوشه و هنوز که هنوزه برا هم می میریم. اون شبم که از خونه بیرون زدم برای این بود که رو زنم دست بلند نکنم
مرد با تمام احساس شرمندگی اش پس از چند لحظه سکوت ادامه داد:
- روزی که با برادرت روبرو شدم، هی می گفت ماشینش مشتری داره 17 میلیونو او نداده و می گفت ماشینش رو اسپرت کرده و ...چه می دونم از این حرفها ... خب منم داغون بودم حوصله اش رو نداشتم و بهش کم محلی کردم ... اونم جلودوستش شروع کرد به دست انداختن من و فحش ناموس دادنم . من حتی حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم و می خواستم که زودی از کارواش خارج بشم . کاره ماشین که تموم شد بعد از تسویه با کارواش بیرون هم زدم تَهِ کوچه نرسیده بودم که فکر کردم باید جواب داداشت رو بدم نمی شه اینطوری ولش کنم و برم . اصلا قصد دعوا باهاش نداشتم فقط می خواستم برگردم و اون چیزی که لایقش بود رو بهش بگم
- خب چرا آچار ورداشتی؟
- اول ور نداشتم ... بعد یه لحظه فکر کردم اونا دو نفرن اگه با هام درگیر بشن ...چی! وقتی به داداشت رسیدم حتی یه کلمه هم هنوز لب وا نکرده بودم که با لگذ گذاشت اینجام
مرد به جناق سینه اش با قیافه ای مظلومانه و حق به جانب اشاره می کرد
- بعد از لگدش، بهم حمله ور شد منم بی اختیار با آچاری که دستم بود به صورتش زدم ضربه اول رو محکم نزدم اما کافی بود برای اینکه فرصت بدست بیارم ضربه بعد رو محکم تر بزنم و ضربه دوم رو صورتش خوابید ...ترس از واکنش داداشت و رفیقش باعث شد که بخوام ضرباتی بزنم که بتونم از معرکه فرار کنم.. اگه محکم نمی زدم ! دور می افتاد دستشون و می خوردم !
سروش که چشمش تر شده بود با بغضی در گلو و نگاهی مبهوت شایدم منتقم گفت :
- بس کن ...
- باور کن قصدم کشتنش نبود
- نمی خواد چیزی بگی
و بعد چند دقیقه سکوت در حالیکه صدای تلویزیون و پچ پچ سایرین بگوش می رسید سروش رو به مرد گفت:
- مهندس به عاق پدر- مادر اعتقاد داری؟
- چطور؟
- همه ی بد بختی ما از جایی شروع شد که بابامونو گرفتیم زیر کتک . چهار- پنج ساله پیش بابامون دو تا روسپی آورد خونه برا دو تا خواهرام بعد اینکه من و داداشم کیارش فهمیدیم بابا رو گرفتیم زیر دستو بالمون به کتک زدن . بابا هم گذاشت رفت شهرستان و دنبال الواتیش.
- خواهرات چجور دخترایی ان؟
- از اونایی که صد تا مردو تشنه می برن لب چشمه تشنه بر می گردونن . مشکلی ندارن.
- پس بابات چرا اینکارو کرد؟
- از دیوثیش بود. وقتی که رفت شهرستان یه جورایی دیگه کسی بالاسرمون نبود که حرف آخرو بزنه و ازش حساب ببریم خودمون بودیمو خودمون . همسایه مون که رفیق سروش بود شیشه ای بود و خودش شیشه پخش هم می کرد . سروش درسو مشق و ول کرد و افتاد تو خط مصرف و پخش شیشه . یه مدت که گذشت دیدیم سروش داره بیشتر از ما تو خونه خرج می کنه . اون موقع نمی دونستیم درآمدش از کجاس آخه اون فقط نوزده سال داشت . بقول یارو گفتنی سرت رو درد نیارم اصله مطلبو برات بگم. هر سه تاییمون شدیم پخش کننده شیشه فقط کیارش مصرف نمی کرد. با درآمدی که داشتیم به دو سال نکشید که دو دهنه مغازه و چند تیکه زمین هر کدوممون خریدیم برای اینکه کسی هم نگه از کجا می آریم می خوریم من زدم تو بازار مبل ... کیارش زد تو کاره آهن . و فرامرز زد تو کاره اسپرت کردن ماشین. دیگه میخواستیم از پخش شیشه دست برداریم که این بلا سرمون اومد و لو رفتیم بارمو گرفتن ...
- من شنیده بودم بار برای فرامرز بوده و تو مردونگی کردیو جاش افتادی زندان و حاضر نشدی کام باز کنی ...
- سروش با صدایی گرفته در حالیکه سعی می کرد صورتش را با نگاه به تلویزیون مخفی نگه دارد ادامه داد :
- هفته قبل از اینکه فرامرز به پسته تو بخوره تو خونه دعوا راه می اندازه و نه نه مو می گیره به کتک زدن . دستِ نه نم می شکنه و آبجیم می گفت نه نم با گریه فرامرزو نفرین می کنه .
مرد در حالیکه به بدبختی ها و تلخی های زندگی این خانواده گوش می کرد با خود بگو مگو های با همسرش را از ذهن می گذراند و سروش همچنان که صورتش را از دید مرد مخف نگه می داشت گفت:
- عاق مادرم فرامرز رو گرفت . عاق بابامم منو گرفته . حالا تا کی عاق بابام دامن کیارشو بگیره؟مهندس می خوای بدونی برا چی دارم این حرفا رو به تو می زنم ؟
مرد با نگاهی کنجکاو و متاثر پرسید
برای چی
تو زندان یاد گرفتم هیچ کار خطای ما بی پاسخ نمی مونه و خدا دیر یا زود جوابمونو میده. بهت می گم تا بدونی تو اینطور که می گی بی تقصیر هم نیستی. بشین مرور کن تو برا چی گرفتار شدی. شاید بتونی نجات پیدا کنی.
صبح روز بعد خبر آوردند که عده ای از اعدامی ها را جدا کرده اند و به سلول انفرادی انداخته اند و در بینشان سروش هم بوده است.
مرد که خود را در یک قدمی مرگ می دید کارش شده بود فکر و فکر و فکر
روبروی دیوار نوشته ی سلولش :
به تمنای بودنم هر روز
به دلم قفل خواهم زد
با عاشقانه ای با معبود
با قطره اشکی از اخلاص
با دعایی از مادر
با سلامی بر صبح
با طراوت صبح
با طلوع بی همتای خورشید
با صدای گنجشک
که حدیث عشق می خواند مرا هر صبح
که بار دیگر عاشق شم
با عاشق شدنم امروز
به دلم قفل خواهم زد
و سپس
با دلی پاک و روانی آرام
آسوده خواهم مُرد
روی تختش می نشست و در خیالات و افکارش فرو می رفت و دیگر کسی هم تلاش نمی کرد دستی اندازد و او را از افکاره چرکین و لزجش بیرون کشد انگار اهل سلول هم سایه ی مرگ را حس کرده بودند.
مرد به دنبال دلیلی می گشت که زندگی اش را به این نقطه هدایت کرده بود؟ شاید حرفهای سروش دری از امید برویش گشوده بود تا با پیدا کردن آن نقطه و اصلاحش خود را نجات دهد.