از وقتی که آن دختر از زندگیم عبور کرد ، بخاطر گپ و گفت هایم با او، احساس مسئولیت بیشتری برای اهدای خون می کنم. هر چند که قبل از آن هم یکی، دو باری خون داده بودم. اما پس از او خون دادن برایم معنایی تازه و جدی پیدا کرد.

اهدای زندگی

صبح زود در حالیکه صبحانه نخورده بودم وارد سازمان خون شدم پنیری خامه ای، نان تازه و شیر کاکائو صبحانه ای بود که برای خودم گرفته بودم تا قبل از اهدای خون نوش جان کنم. از آنجایی که در سازمان صندلی و جای مناسبی برای خوردن صبحانه نیافتم به پارکینگ رفتم و روی سکویی نشستم و شروع به خوردن کردن.

یکی از کارمندان سازمان به اصرار که زشته من روی زمین و در این شرایط صبحانه بخورم مرا به آبدار خانه ی سازمان برد. جمعی از کارمندان مشغول صرف صبحانه بودند که در بینشان آقایان دکتر و خانم های دکتر هم دیده می شدند. من سر میز آقایان نشستم و آنها با روی خوش مرا به جمع شان پذیرفتند و خوش آمد گویی کردند. صبحانه ی خودم را به همراه چاییِ سازمان خوردم.

مدت زمانی که اونجا بودم حرفهای متنوع زیادی از جمع شنیدم از بحث خانم ها که قهرمان های همه ی کارتون های دوره ی کودکیشان بی مادر بودن مثل هاچ زنبور عسل تا تا بحث آقایان که از عملکرد شهرداری در ایجاد دس انداز های بی جا و لغو تحریم ها بود. در این بین حرفهای خانم دکتری به نوبه ی خود برام جالب بود. خانم دکتر از خاطرات نوجوانی اش در تهران، از زمان انقلاب و پس از آن، تعریف می کرد که برای بدرقه ی رزمنده های اسلام بچه های راهنمایی دنبال اتوبوس های رزمندگان راه می افتادن، از کارهای زنان و دانش آموزان دختر تهرانی پشت جبهه ها، از جان پناه گرفتن های بمب باران ها و ... در نهایت قسمت جالب صحبت هایش هم مقایسه خاطرات خودش با دختران این دوره بود که بچه های این دوره خاطراتشون از کلاس موسیقی و زبان و ورزشه و سختی های زندگی ما(خودشان) کجا و اینها(بچه های این دوره زمونه) کجا.

خدایا شُکرت بابت این امنیت و راحتی ما، بچه های این دوره زمونه!

بعد یه صبحانه مفصل و پذیرش، چند نفری جلویم بودند تا مورد معاینه پزشک برای خون دادن، واقع شوند شماره ام 117 بود به گمانم تو این کله سحر 16 نفری تا الان برای خون دادن اقدام کرده بودند و من هفدهمینشان بودم.

برای معاینه وارد اتاق دکتر شدم او خانم دکتری بود که اتفاقا سر میز صبحانه هم حاضر بود و مرا هم شناخت و دیگر مثل سابق، نپرسید که "صبحانه خوردی؟"

 ولی باز باقی سوالات مربوط به حصول اطمینان از سلامت خونم رو ازم پرسید و من به تمام سئوالات دکتر با صداقت پاسخ دادم.

از آنجایی که ایشان آدم خوش رویی بودند بطور غیر مستقیم طعنه ای زدند مبنی بر اینکه تا ازدواج نکنی سلامتیت برای کسی اهمیت نداره. یعنی تشویقم کرد به ازدواج. و دلیل مرتب خون دادن هایم را هم پرسید، و پاسخ من "برای کمک به بیمار ها" بود.

از اوجایی که رگم به سختی پیدا شد پرستاری که ازم خون می گرفت سفارشم کرد که دفعات بعد حتما قبل از اینکه به سازمان مراجعه کنم چند لیوانی آب بخورم تا رگم راحت تر پیدا شود.

خون دادن و نیت خون دادن همیشه برایم حس قشنگی رو به ارمغان می آره اینکه با خودت می گی چه بسا این خون من برای فردی دیگر حیات بخش باشد و به روند بهبود بیماریش کمک کنه و بدونی که تنها خدا قدردان حرکتته، واقعا حس بینهایت زیباییه. اما اینبار بخاطر صبحانه خوردنم با جمع کارمندان سازمان بویژه دکترها حس قشنگ تری حاصل شد.

از خدا می خوام تا آخر عمرم توفیق خون دادن سالی چهار بار بطور مرتب را بهم بده. الهی آمین